به گزارش خبرگزاری حوزه از اصفهان، اگر بخواهیم از این ۲۰۰ شب حرف بزنیم، شاید بهتر باشد از عدد ۲۰۰ شروع نکنیم؛ از همان شبی شروع کنیم که هیچکس نمیدانست فردای ایرانمان قرار است چه شکلی باشد.
خبر شهادت رهبر شهید که رسید، حال و هوای خیابان عوض شد. مردم یکییکی آمدند. همه مبهوت مانده بودند.
غم فقدان رهبر شهید با نگرانی آینده کشور درهم آمیخته بود. جنگ جریان داشت و کسی نمیدانست شب بعد چه اتفاقی میافتد.

اما مردم ماندند
خیابانها در آن روزها فقط محل رفتوآمد نبود. گاهی جای عزاداری بود، گاهی جای دعا و گاهی جایی که مردم میخواستند کنار هم باشند و بفهمند این روزهای سخت را چطور باید پشت سر گذاشت.
شبهای قدر تا سحر در خیابان گذشت
شب قدر که رسید، حال و هوای شهرها رنگ دیگری گرفت.
مردم همان خیابانها و میدانهایی را که شبهای قبل محل تجمع بود، برای دعا و احیا انتخاب کردند. قرآن و دعا در میان جمعیت بود و شب آرامآرام به سحر نزدیک میشد.
هنوز یک سؤال بزرگ جواب نداشت؛ رهبر بعدی چه کسی خواهد بود؟
انتظار تا همان ساعات پایانی ادامه پیدا کرد. بعد، سحرگاه خبر رسید؛ آیتالله سیدمجتبی خامنهای(حفظهالله) به عنوان رهبر انقلاب اسلامی انتخاب شدهاند.

برای مردمی که چند روز را با سوگ و اضطراب گذرانده بودند، این خبر فضای دیگری ساخت. همان لحظه به خیابان آمدند؛ این بار حال و هوای جمعیت از غم روزهای قبل فاصله گرفته بود و شعارهای لبیک یا خامنهای شنیده شد.
حماسه جهانی در طول تاریخ رقم خورد
بعد از آن، ماجرای حضور مردم تمام نشد.
تشییع رهبر شهید خودش به روایتی جداگانه تبدیل شد؛ جمعیتی بزرگ در مراسم حاضر شدند و مهمانانی از کشورهای مختلف برای این مراسم به ایران آمدند.
مردم آمده بودند تا آخرین بدرقه را انجام دهند.
بعد از تشییع هم شبها یکی پس از دیگری آمدند. انگار خیابان، آرامآرام خاطرات روزهای جنگ را برای خودش نگه میداشت؛ با پرچم، با دعا، با شعار و با جمعیتی که فقط آمده بود کنار بقیه باشد.
این بار مردم با اذن رهبری هر شب به میدان میآمدند.
آسمان ناامن بود و پرچمها پایین نمیآمد
در میان همه این شبها، یک تصویر مدام تکرار شد؛ پرچم سهرنگ ایران.
موشکها و پهپادها بخشی از واقعیت این جنگ بودند و پدافند آسمان را پوشش میداد اما در پایین، در خیابانها، مردم همچنان دور هم جمع میشدند.
شاید از دور، تصویر سادهای به نظر برسد؛ چند پرچم در میان جمعیت.

اما برای کسی که این شبها را از نزدیک دیده، هر پرچم میتواند یادآور یک شب باشد؛ شبی که کسی نگران بود، شبی که خانوادهای عزادار بود، شبی که عدهای برای دعا آمده بودند و شبی که مردم میخواستند نشان دهند هنوز میتوانند کنار یکدیگر باشند.
۲۰۰ شب همینطور گذشت؛ شب پشت شب.
گاهی با صدای خبر حمله، گاهی با صدای دعا و هر شب با صدای شعار.
و پرچم، در میان همه این تصاویر، تکرار شد.
دویست شب یعنی دویست شب در میدان ماندن
شاید سختترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه یک کشور بتواند حضور میلیونیاش را از یک شب به ۲۰۰ شب برساند.

هر شب آدمهای خودش را داشت. یکی از سر کار آمده بود، یکی بعد از ساعتها نگرانی، یکی برای مراسم مذهبی و دیگری برای اینکه تنها نباشد.
در میان جمعیت، از قشرها و حرفههای مختلف هم آدمهایی حضور پیدا کردند؛ هنرمند، پزشک، طلبه، وکیل، بازیگر، مشاور و دیگرانی که هرکدام از جای خودشان به این جمع پیوستند.
اما وقتی کنار هم قرار میگرفتند، تفاوتهای معمول زندگی برای ساعتی کمرنگ میشد.
یک میدان بود و هزاران پرچم.











نظر شما