به گزارش خبرگزاری حوزه، این پرسش که چگونه امت اسلامی تنها پنجاه سال پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) به جایی رسید که فرزند پیامبر را با آن وضع فجیع به شهادت رساند، یکی از مهمترین پرسشهای تاریخ اسلام است. پاسخ به این پرسش، تنها مرور یک حادثه تاریخی نیست، بلکه شناخت ریشههای انحراف در جامعه اسلامی است. حجتالاسلام والمسلمین محمدی شاهرودی در ویژهبرنامه ماه محرمِ «رادیو اینترنتی پاسخ» به این موضوع پرداختهاند که متن آن در ادامه تقدیم میگردد.
سوال:
چگونه شد که امت اسلامی با گذشت ۵۰ سال از رحلت پیامبر اکرم به درجه ای از انحطاط رسید که فرزند پیامبر را با آن شکل فجیع و سنگدلانه به شهادت رساندند؟
عزاداری برای امام حسین علیهالسلام همانند بهشت است؛ همانگونه که در بهشت «لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ»، هر کس هر چه بخواهد برای او فراهم است، در عزاداری امام حسین علیهالسلام نیز هر انسانی میتواند بهره مطلوب خود را بیابد؛ از غذای مادی گرفته تا غذای معنوی، غذای دل، غذای روح، غذای عقل و غذای بدن. هر آنچه انسان در مسیر رشد و تعالی نیاز دارد، در این محفل نورانی قابل دستیابی است.از همین رو، شایسته است که ما در عزاداریها تنها به ابراز شور، احساسات، عشق و ارادت خود بسنده نکنیم، بلکه شعور، عقلانیت و حکمتهای بسیار والایی را که در این قیام عظیم نهفته است نیز تبیین کنیم.
پرسش مهمی که در اینجا مطرح میشود این است که چگونه امت اسلام در کمتر از پنجاه سال پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به چنان انحطاط، بدبختی و فلاکتی دچار شدند که فرزند پیامبر خود را در قلب سرزمینهای اسلامی با آن وضع فجیع به شهادت رساندند؟

همان کسی که مهمان آنان بود، او را دعوت کرده بودند، اما نه تنها حرمتش را نگه نداشتند، بلکه اموالش را غارت کردند و اهلبیتش را به اسارت گرفتند. حقیقتاً باور آن دشوار است که چنین افرادی را حتی انسان بدانیم، چه رسد به اینکه مسلمان باشند.
البته اگر بخواهیم حق این بحث را بهدرستی ادا کنیم، دستکم به ده جلسه یکساعته نیاز است.
هنگامی که حوادث پس از رحلت پیامبر را در جامعه اسلامی بررسی میکنیم، میبینیم رخدادهایی پدید آمد که بهتدریج زاویهای در مسیر امت ایجاد کرد، و این زاویه در کربلا به شکافی عمیق، هولناک و سرنوشتساز تبدیل شد.
نخستین رخدادِ آسیبزا، «انحراف اعتقادی امت» بود؛ به این معنا که آن «توحید ناب» که پیامبر اکرم (ص) و قرآن کریم معرفی کرده بودند، در آن مقطع زمانی دیگر جایگاهی در باورهای عمومی نداشت. تصویری که مردم در دوران واقعه کربلا از پیامبر (ص) داشتند، با حقیقتِ آن وجودِ مطهر که قرآن و امام صادق (ع) معرفی کرده بودند، تفاوت بنیادین داشت.
در آن دوران، مفهوم «عدالت» بهطور کامل از ساحت باورها رنگ باخته بود و هر جنایتی را به مشیت الهی نسبت میدادند. با مطالعه تاریخ کربلا، بهوضوح میبینیم که این «جبرگرایی» و «نفی عدالت» تا چه حد رواج یافته بود؛ چنانکه عبیدالله بن زیاد خطاب به امام سجاد (ع) میگوید: «خداوند علی بن حسین را در کربلا کشت.»
اما حضرت در پاسخ فرمودند: «خیر، سربازان او را کشتند.»
و در مواجهه با حضرت زینب (س) نیز با وقاحت تمام میگوید: «کار خدا را با برادرت چگونه دیدی؟»؛ این رویکرد، یعنی ارجاع تمام جنایات به ساحت قدسی خداوند برای توجیهِ ستم، گویای آن است که اصل «عدل» بهکلی کنار گذاشته شده بود.
در چنین فضایی، اصل «امامت» نیز از ریشه منتفی گردید. این انحرافات عقیدتی، که بررسی جزئیات آن مجال بسیاری میطلبد، نخستین چالش بنیادین آن دوران بود.
دومین انحراف، «انحراف سیاسی» است. اسلام برای نظام سیاسی خود شاخصههایی دارد که در فقدان آنها، مشروعیت نظام از بین میرود. در حالی که حکومت اسلامی نیازمند حاکمی فقیه و عادل است، در آن مقطع شاهد بودیم که جایگاه جانشینی پیامبر (ص) و عنوان «امیرالمؤمنین» به شخصی رسیده بود که آشکارا به شرابخواری، بیبندوباری و ترویج کفر میپرداخت و هیچگونه بویی از دین و دیانت نبرده بود. این دگردیسیِ سیاسی، خود سوگنامهای است که واکاوی دقیق و عمیق آن، ابعاد فاجعهبارِ این سقوط را بیش از پیش نمایان میسازد.
سومین انحراف، انحراف اخلاقی بود. امتی که پیامبر اکرم(ص) تربیت کرده بود، بهگونهای بود که یک دانه خرما را با دیگران نصف میکردند؛ کسانی که خانههای بسیار کوچک خود را با مهاجران تقسیم میکردند و حتی برای آنان پرده میزدند و نیمی از خانه را در اختیارشان میگذاشتند. اما بعدها همان جامعه به مالپرستی، پولپرستی و مقامپرستی دچار شد؛ فاصلهای از زمین تا آسمان، بلکه فراتر از آن پیدا کرد.
امتی که پیامبر(ص) از نظر اخلاقی ساخته بود، در صحنههای مختلف اخلاقی مردود شد و در آزمون مقام نیز صددرصد شکست خورد. عمر سعد برای چه به کربلا آمد؟ او نیز در امتحان مال و دنیا کاملاً مردود شد؛ برای بهدست آوردن حکومت ری به کربلا آمد و با امام حسین(ع) جنگید. این خود فصلی مهم است که باید بهطور جداگانه بررسی شود و درباره آن کار شود.
فصل دیگری که به نظر ما اهمیت فراوانی دارد، انحراف در احکام و شریعت اسلام است. آنقدر حرامها حلال و حلالها حرام شده بود که در یکی از خطبههایی که امیرالمؤمنین(ع) در دوران حکومت خود ایراد فرمودند، وقتی به ایشان میگفتند چرا با برخی افراد برخورد نمیکنید و فلانی را برنمیدارید، حضرت در همانجا حدود سی مورد از این تحریفها را بیان کردند؛ تحریفهایی که غالباً جنبه فقهی و مربوط به احکام داشتند، از جمله حلالهایی که حرام شده بود و حرامهایی که حلال شده بود. یعنی همان فقهی که پیامبر اکرم(ص) آورده بود و قرآن بر آن تأکید داشت، در موارد بسیار زیادی دچار دگرگونی شده بود.
البته، اگر کمی جلوتر برویم، میبینیم که موارد بسیار بیشتری هم وجود داشته است؛ بهسادگی حلالِ خدا حرام میشد و حرامِ خدا حلال. از نظر فقهی نیز امت دچار سقوط شده بود و فقه اسلامی کمرنگ شده بود.
محور دیگری که فقط بهصورت فهرستوار عرض میکنم ـ وگرنه بحث بسیار مفصل است ـ این است که پس از رحلت پیامبر(ص)، نوشتن حدیث آن حضرت ممنوع شد. احادیث را جمع کردند و سوزاندند و گفتند: «حسبنا کتابالله». نقل حدیث پیامبر(ص) قدغن بود و این وضعیت تا حدود یک قرن ادامه داشت.
اکنون که حدود پنجاه سال از رحلت پیامبر گذشته بود، هرچه خواستند، حدیثِ دروغ به نام پیامبر ساختند و در جامعه رواج دادند؛ چون متن مکتوبی در اختیار نبود و کسی هم حق نوشتن نداشت، هر سخنی را به اسم حدیث نبوی جا میزدند. این خود، جای بحث دارد که چرا نوشتن حدیث را ممنوع کردند و چرا احادیث پیامبر(ص) را از میان بردند. در حالیکه اینها همان چیزهایی بود که پیامبر فرموده بود و اصحاب هم آنها را نوشته بودند؛ اینها ذخایر و میراث فرهنگی اسلام بود، اما همه از بین رفت.
بعدها اگر به کتابهایی که در قرن سوم تدوین شدهاند نگاه کنید، مثلاً در صحاح میبینید که مؤلفِ صحیح میگوید: من هشتصد هزار، یا هفتصد و پنجاه هزار حدیث داشتم و توانستم فقط سه هزار حدیث را بهعنوان حدیث صحیح انتخاب کنم. همین مقدار هم نشان میدهد که چه آشفتگی بزرگی در بازار حدیث و معارف اسلام بهوجود آمده بود؛ در میراث فرهنگی بینظیر اسلام، چنین بلبشویی رخ داده بود.
البته پیروان اهلبیت(ع) این راه را نرفتند. آنان حدیث را نوشتند و حفظ کردند. در زمان خودِ امیرالمؤمنین(ع)، خطبهها، سخنرانیها و فرمایشات حضرت تدوین شد و به کتاب درآمد؛ از جمله «خطبههای امیرالمؤمنین(ع)» که حارث همدانی آن را گردآوری کرد. بعدها نیز در زمان اهلبیت(ع)، بهویژه در عصر امام باقر(ع) و امام صادق(ع)، صدها کتاب نوشته شد؛ آثاری که بعدها در مجموعههایی مانند اصول اربعمائه و کتابهای مشابه جلوه پیدا کرد. با این حال، آن آسیب بزرگ در جهان اسلام رخ داده بود.
نکته دیگر این بود که بهجای حقیقت، مصلحت نشست. خلیفه اول، وقتی او را به خلافت جلو انداختند، بر منبر گفت که پیامبر(ص) مؤید به وحی بود و بر اساس حقیقت عمل میکرد، اما من به وحی متصل نیستم و خودم باید مصلحت را تشخیص بدهم؛ یعنی حقیقت کنار رفت و مصلحت جای آن را گرفت.
طولی نکشید که مصلحتِ جامعه اسلامی هم کنار رفت و مصلحتِ خلیفه جای آن را گرفت. بعد هم مصلحت خلیفه این شد که امام حسین(ع) کشته شود؛ به همین سادگی. مصلحتِ خلیفه مسلمین این شد که هر مخالفی، هرچند فرزند پیامبر خدا، هرچند امام، هرچند معصوم، هرچند از اصحاب کسا و مشمول آیه تطهیر، باید از میان برداشته شود. اینها نشان میدهد که مصلحتِ حاکم بر مصلحتِ جامعه اسلامی غلبه پیدا کرده بود.
من این سرفصلها را فقط بهصورت فهرستوار عرض کردم، چون باید درباره آنها بیشتر کار شود. این مسیرها اگر درست دقت نشوند، ما را هم تهدید میکنند. انشاءالله خداوند توفیق بدهد که اسلامِ نابِ پیامبر(ص) را بشناسیم و از آن پیروی کنیم. والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.










نظر شما