به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه از اهواز ، ساعت یک ظهر دهم دیماه بود. اهواز بیدار و سرگرم روزمره خود بود، اما ما بیدار بودیم. کنار یادمان شهید علی هاشمی ایستاده بودم و نفس عمیقی کشیدم؛ هوای سرد زمستان با بوی نرگس قاطی شده بود. ۲۴ هزار شاخه نرگس که آرام و ساکت، آماده یک سفر طولانی بودند. احساس میکردم هرکدامشان چیزی برای گفتن دارند.
من یکی از ۲۱ نفر کاروان گل نرگس خوزستان بودم؛ کاروانی که شش سال است هر دیماه راه میافتد و هر بار، انگار برای اولینبار است. کنار یادمان، لحظهای مکث کردیم. فاتحهای خواندیم. به شهید علی هاشمی و همه شهدای خوزستان سلام دادیم. بعد سوار شدیم و جاده، آرام آرام زیر چرخها شروع شد.
حرکت کاروان همیشه برای من لحظهای خاص است. وقتی شهر را پشت سر میگذاری و وارد جاده میشوی، انگار دل هم باید سبک شود. آن سال اولی که با این کاروان همراه شدم، اوج کرونا بود؛ ماسک، اضطراب، جادههای خلوت. خیلیها گفتند نروید، اما رفتیم. گفتیم اگر قرار است فاصلهای باشد، نباید بین دلها و حاج قاسم باشد. از همان سال، این سفر برای من فقط یک مأموریت فرهنگی نبود؛ یک عهد شد.
در مسیر، سکوت بیشتر از حرفها معنا داشت. بعضیها زیر لب دعا میخواندند، بعضی به گلها نگاه میکردند. میدانستیم فقط گل نمیبریم. سه سال است که برای کودکان هم هدیه همراه داریم؛ برای بچههایی که شاید حاج قاسم را فقط از عکسها بشناسند، اما باید بدانند او دوستشان داشت.
در میان تاریکی شب قدم در سومین حرم اهل بیت(ع) گذاشتم. وقتی وارد حرم شاهچراغ(ع) شدیم، خستگی جاده از تنم رفت. نور سبز گنبد، دل را آرام میکرد. ۸ هزار شاخه نرگس را با دست خودمان روی سنگهای حرم گذاشتیم. دستم میلرزید؛ نه از سرما، از حس احترام. چند لحظه ایستادم و به گلها نگاه کردم. انگار نرگسها هم نفس راحتی کشیدند.
بعد از شیراز، مسیر قناتملک حالوهوای دیگری داشت. روستایی ساده، بیادعا؛ درست شبیه روایتهایی که از حاج قاسم شنیده بودیم. وقتی به گلزار شهدای روستا رسیدیم، صدای جاده قطع شد. سکوت بود و خاک و نامهایی که هرکدام دنیایی داشتند. اینجا پدر و مادر حاج قاسم آرمیدهاند. ایستادم، سرم را پایین انداختم و به عظمت پدر و مادری فکر کردم که فرزندی همچون سپهبد شهید قاسم سلیمانی را در دامان خود پرورش دادند.
در همین فضا، برادر شهید سلیمانی میان ما آمد. ساده، بیتکلف. شروع کرد به گفتن، و من حس کردم زمان ایستاده است.
گفت:
«احترام به پدر و مادر برای حاج قاسم خیلی مهم بود. من خودم خیلی وقتها رویم نمیشد پدر و مادرم را بغل کنم، اما حاج قاسم همیشه این کار را میکرد. چیزهایی در گوششان میگفت که من نمیفهمیدم.»
گلوی من گرفت. ناخودآگاه به دستهایم نگاه کردم. چند بار آخر دست پدرم را بوسیده بودم؟
او ادامه داد:
«حاج قاسم به صله رحم خیلی اهمیت میداد. هر فرصتی که پیش میآمد، بچهها را دور هم جمع میکرد. جمعهها اگر تهران بود، همه اقوام نزدیک برای ناهار میآمدند خانهاش.»
و بعد، آرامتر گفت:
«هیچ وقت ندیدم بالای حرف پدر و مادر حرف بزند. خواستههایشان، که بیشتر رسیدگی به مردم بود، برایش مهم بود. رضایت خدا را در رضایت آنها میدید. همیشه دست پدر را میبوسید و پای مادر را. پدرمان خیلی دعا میکرد حاجی به آرزوی شهادتش برسد.»
آن لحظه فهمیدم چرا این سفر فقط به کرمان ختم نمیشود؛ به خانهها و دلهای ما هم برمیگردد.
دوباره راه افتادیم. کرمان نزدیک میشد و دلها تندتر میزد. شب دوازدهم دیماه قدم درمسیر منتهی به گلزار شهدای کرمان گذاشتیم موکب ها مردمی سرار مسیر را پر کرده بودند و از زائران آن شهید والا مقام پذیرایی می کردند، من پدر و مادر های را میدیدم که دست فرزندان خودر را گرفته بودند به سوی سردار دل ها قدم می زدند ساعت ۱۲:۰۰ بامداد، وارد گلزار شهدای کرمان شدیم. هوا سرد بود، اما شلوغ. نور کم بود، اما فضا روشن. گلها را یکییکی بیرون آوردیم. و ساعت ۱:۲۰ دقیقه بامداد همزمان با لحظه شهادت آن شهید بزگوار، ۲۴ هزار شاخه نرگس آرام روی مزار حاج قاسم نشست.
من کنار مزار ایستادم. دستم را روی گلها گذاشتم. چیزی نگفتم؛ لازم نبود. بعد، گلها میان مردم پخش شد. پیرمردی شاخهای را گرفت و بوسید. کودکی گل را بالا گرفت و خندید. همانجا فهمیدم این گلها، مسیرشان را درست آمدهاند.
چهاردهم دیماه، برگشتیم. جاده همان بود، اما من دیگر همان آدم نبودم. این شش سال، کاروان گل نرگس خوزستان، برای من فقط یک برنامه ثابت سالگرد نیست؛ یادآوری است. یاد اینکه راه حاج قاسم، از احترام به پدر و مادر شروع میشود، از خانواده میگذرد و به مردم میرسد.
نرگسها شاید چند روز بعد پژمرده شوند، اما من مطمئنم این سفر، در دل خیلیها تازه شروع شده است.










نظر شما