به گزارش خبرگزاری حوزه، وارد کوچه که میشویم، بنرهای تسلیت پیش از هر چیز چشممان را میگیرند؛ بنرهایی برای حاج احمد اسدی، پدر شهید مدافع امنیت، سرگرد عباس اسدی که به تازگی بر اثر یک دوره کوتاه بیماری درگذشت.
کنار درب اصلی خانه، تصویر بزرگی از شهید نصب شده است؛ تصویری از مردی که روزی با لباس نظامی به میان مردم میرفت تا گرهی از کارشان باز کند، اما این بار نامش بر بنرهای تسلیت نقش بسته است؛ «شهید مدافع وطن شهید سرگرد عباس اسدی».
شهیدی که در جریان اغتشاشات ۱۸ دی ۱۴۰۴، هنگامی که برای حفاظت از جان بیماران بیمارستانی در قم به میان جمعیت رفت و در حالیکه مردم را به آرامش دعوت میکرد، مورد حمله اغتشاشگران قرار گرفت و به فیض شهادت نائل آمد.
زینب خانم دختر پنجساله شهید اسدی کنار در ایستاده و با خوشحالی، ما را به داخل دعوت میکند؛ به خانهای که حالا «حسینیه شهید عباس اسدی» نام گرفته است. خانهای که با ورود به آن، سنگینی یک غم ناگفته را میتوان در گوشهگوشهاش احساس کرد.
عکسهای شهدای انقلاب اسلامی، شهدای هشت سال دفاع مقدس، شهدای مدافع حرم، شهدای راه قدس و شهدای مدافع امنیت و وطن، دیوارهای سالن را پوشاندهاند. میان این تصاویر، پیراهن خونین نظامی شهید، لباس و کلاه نظامی، کفشها، چکمهها و عکسهای یادگاری، بیش از هر چیز نگاه را به خود میکشند؛ یادگارهایی از مردی که دیگر میان خانواده نیست، اما رد حضورش هنوز در خانه باقی است.
مادر، همسر و خواهر شهید با رویی گشاده و آرامشی تأملبرانگیز به استقبالمان میآیند. آرامششان، غم را از خانه بیرون نمیکند؛ فقط نشان میدهد که چگونه میتوان با داغی چنین سنگین، همچنان پذیرای مهمان بود و از زندگی مردی گفت که عزیزترین عضو خانواده بوده است.
در همان ابتدای دیدار، درگذشت حاج احمد اسدی، پدر شهید را تسلیت میگوییم؛ مردی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس و پیشکسوتان بسیج قم که سالها در عرصههای مختلف خدمت به انقلاب و اسلام پیشگام بود و سرانجام، پس از دورهای کوتاه از بیماری، به فرزند شهیدش پیوست. پیکر او در روستای کاج، در بخش مرکزی قم، در جوار فرزندش و در آرامستان این روستا به خاک سپرده شد.
شهید عباس اسدی، نخستین شهید مزار کاج
صحبت از روستای کاج به میان میآید؛ روستایی از توابع دهستان قمرود، در امتداد جاده قم ـ گرمسار و در نزدیکی کوه سفید. شهید عباس اسدی بنا بر وصیت خود، در آرامستان همین روستا به خاک سپرده شد.
خانم مهدوی، همسر شهید، از آرامستانی میگوید که چند سال پیش به همت اهالی روستا ساخته و آماده شد تا مردم بتوانند عزیزان از دسترفته خود را در همانجا به خاک بسپارند.
روستای کاج تا آن زمان ۱۷ شهید به اسلام و انقلاب اسلامی تقدیم کرده بود، اما پیکر همه آنان در قم و در گلزار شهدا آرام گرفته بودند. عباس دوست داشت این آرامستان رونق بگیرد و مردم برای خاکسپاری عزیزانشان به آنجا مراجعه کنند. به همین دلیل، تلاش کرد با پیگیریهای خود، پیکر یک شهید گمنام را به این آرامستان بیاورد؛ تلاشی که به نتیجه نرسید.
اما سرنوشت، مسیر دیگری برای او رقم زد. عباس نخستین شهیدی شد که در این آرامستان به خاک سپرده شد؛ همان جایی که روزی آرزو داشت میزبان پیکر یک شهید گمنام باشد. پس از او نیز پیکر مطهر شهید محمدرضا جاوید، از شهدای مدافع امنیت، در این روستا آرام گرفت.
گرهگشایی از کار مردم؛ دغدغهای که با عباس زندگی میکرد
در چهره خانم کلثوم بغدادی، مادر شهید، آرامش و صبوری دیده میشود؛ اما در پس این آرامش، اندوه مادری موج میزند که فرزندش را از دست داده است. کنار او، خانم زهرا اسدی، خواهر شهید و خانم مهدوی، همسر شهید، از عباس میگویند؛ از اخلاقش، از سبک زندگیاش، از سالهای خدمت و از مردی که به روایت آنان، خانوادهدوستی و مردمداری از ویژگیهای برجستهاش بود.
خواهر شهید، پیش از آنکه از سالهای خدمت برادرش بگوید، خاطرهای از پیش از تولد او تعریف میکند؛ خاطرهای که در خانواده اسدی با نام عباس پیوند خورده است.
مادر شهید تعریف میکند: «پیش از تولد عباس، در امامزاده آقاعلی عباس در بادرود کاشان خواب دیدم که پسری را به من دادند و گفتند نام او عباس است. پس از تولد، به دلیل شرایط آن زمان، نام عباس را برای او انتخاب نکردیم. مدتی بعد، فرزندم به بیماری سختی مبتلا شد و با وجود اقدامات درمانی، بهبودی حاصل نشد. در نهایت نذر کردم نام او را به عباس تغییر دهم و پس از تغییر نام، حال او بهبود یافت.»
عباس از همان دوران کودکی با مسجد، پایگاه بسیج و کانون فرهنگی مسجد امام حسن مجتبی(ع) مأنوس بود. در همین فضا رشد کرد و بعدها نیز تلاش کرد فرزندانش را با مسجد، فعالیتهای فرهنگی و باورهای مذهبی آشنا کند.
به گفته خواهر شهید، علاقه عباس به خدمت در نیروی انتظامی از نوجوانی شکل گرفته بود. او در ۱۸سالگی تصمیم گرفت وارد این نیرو شود، این انتظار حدود شش ماه ادامه یافت. در این مدت، مادر برای قبولی فرزندش نذر کرد و چند دوره روزه گرفت. سهشنبهها نیز همراه عباس به مسجد مقدس جمکران میرفت و برای موفقیت او دعا میکرد.
سرانجام عباس در آزمونها پذیرفته شد و قدم به مسیری گذاشت که سالها از کودکی آرزویش را داشت. در دوران خدمت، مأموریتهای مختلف و سنگینی را در شهرهایی همچون تهران، مشهد، اصفهان و زابل بر عهده گرفت. حدود دو سال نیز در زابل استان سیستان و بلوچستان، در منطقهای نزدیک به نقطه صفر مرزی، خدمت کرد؛ جایی که شرایط دشوار آن نتوانست از جدیت او در انجام وظیفه کم کند.
اما آنچه در خاطرات خانواده از عباس بیش از هر چیز تکرار میشود، تنها انجام وظایف سازمانی نیست؛ او حتی پس از پایان ساعت اداری نیز خود را در برابر مشکلات مردم مسئول میدانست.
خواهرش تعریف میکند: «دغدغه اصلی عباس این بود که گرهی از کار مردم باز کند. حتی خارج از ساعت اداری هم به تماسهای مردم پاسخ میداد و برای حل مشکلاتشان تلاش میکرد.. عباس یک بار گفته بود: «خدا اگر کسی را دوست داشته باشد، گرهگشایی از کار مردم را به دست او میسپارد و خدا این توفیق را به من داده است».
برای او تفاوتی نداشت کسی که برای کمک مراجعه میکند، چه دین و ملیتی داشته باشد یا در چه شرایطی زندگی کند. به روایت خواهرش، اگر فردی اهل سنت، تبعه افغانستان یا حتی فردی گرفتار اعتیاد بود و حقی از او ضایع میشد، عباس تلاش میکرد در کنار او بایستد و برای احقاق حقش اقدام کند.
این همان تصویری است که خانواده از او به یاد دارند؛ مردی که خدمت به مردم را به ساعت اداری محدود نمیکرد و در مواجهه با گرفتاری دیگران، پیش از هر چیز به اصل گرهگشایی میاندیشید.
«عباس برای من یک دنیا بود»؛ روایتی مادرانه از زندگی و شهادت شهید عباس اسدی
مادر شهید، وقتی از فرزندش حرف میزند، واژهها رنگ دیگری میگیرند. او از پسری میگوید که حضورش برایش معنای تمام زندگی بود؛ پسری که رفتنش، جای خالی بزرگی به جا گذاشت، اما به باور مادر، یاد و حضورش پس از شهادت پررنگتر شده است.
او میگوید: «عباس پسر دوم من است؛ بعد از شهادتش احساس میکنم حضورش در زندگی ما بیشتر شده است. عباس برای من یک دنیا بود. وقتی از در وارد خانه میشد، احساس میکردم همه زندگیام وارد خانه شده است. او باوفا، مهربان و بسیار باادب بود و هیچوقت از او بیاحترامی یا بلند صحبت کردن ندیدم».
بعد از این جملات، روایت مادر به خوابی میرسد که حدود دو ماه پیش از شهادت عباس دیده بود؛ خوابی که آن روز شاید تنها خاطرهای از یک رؤیا به نظر میرسید، اما بعدها برای خانواده معنایی متفاوت پیدا کرد.
مادر تعریف میکند: «عباس گفت در خواب دو خانم را دیده که به یکدیگر میگفتند: مادر شهید دارد میآید. بعد من را دیده بود که به سمتش میروم. دستم را گرفته و مرا سر مزار خودش برده بود. در خواب، سنگ قبری سفید و بزرگ دیده بود که روی آن نوشته شده بود شهید عباس اسدی و تاریخ شهادت نیز نوزدهم رجب ذکر شده بود».
عباس پس از تعریف این خواب، همان هفته مادرش را به محل مزار فعلیاش برد و مسیر را به او نشان داد.
مادر به او گفته بود: «تو خیلی جوانی»؛ و عباس پاسخ داده بود: «من از علیاکبر امام حسین(ع) جوانتر نیستم». وقتی مادر از کوچک بودن فرزندانش گفت، عباس پاسخ دیگری داشت: «آنها خدا را دارند؛ مگر تا امروز ما آنها را بزرگ کردهایم؟ خدا بزرگشان کرده و از این به بعد هم خدا هست».
اما حرفهای عباس به مادر، تنها به خودش و خانواده محدود نمیشد. او از مادرش خواسته بود گریه نکند و به مردم بگوید از خانههایشان بیدار شوند، فرزندانشان را بیدار کنند و بدانند دشمن در کمین نسل آینده است.
مادر میگوید: «وقتی خبر شهادت عباس را شنیدم، ابتدا نماز شکر خواندم و روزی که به معراج شهدا رفتم نیز روزه گرفتم. به مردم گفتم وظیفه من این است که به آنان بگویم مراقب فرزندانشان باشند؛ چراکه این همان چیزی است که شهید از من خواسته است».
در میان حرفهای مادر، نام رهبر شهید نیز با علاقهای ویژه از زبان او شنیده میشود. به گفته مادر، عباس علاقه زیادی به حضرت آقا داشت و همیشه میگفت خودش، زندگیاش و فرزندانش فدای ایشان. آرزوی دیدار رهبر شهید انقلاب و امام زمان عجّلاللهتعالیفرجهالشریف و جلب رضایت آنان را داشت و یکی دیگر از آرزوهایش شهادت بود؛ آرزویی که سرانجام به آن رسید.
شانزده سال زندگی با مردی که بهترین دوست فرزندانش بود
خانم مهدوی، همسر شهید، از ۱۶ سال زندگی مشترک با عباس روایت میکند؛ زندگی مشترکی که در کنار مسئولیتهای شغلی، با تلاش برای تحکیم بنیان خانواده و پرورش فرزندانی در فضایی سرشار از محبت، احترام و پایبندی به باورهای دینی همراه بود.
سالهایی که ثمره آن پنج فرزند شامل چهار پسر و یک دختر است که از این زندگی به یادگار ماندهاند. حیدر، حسن، هادی، زینب و حالا عباس، پنج یادگار از این شهید والامقام هستند. پنجمین فرزند خانواده چند ماه پس از شهادت عباس اسدی متولد شد. نوزادی که آغوش پدر را ندید، اما به یاد پدر شهیدش، «عباس» نام گرفت تا نام و یاد پدر شهیدش را زنده نگه دارد.
همسر شهید میگوید عباس ویژگیهای خوب زیادی داشت، اما همیشه دو سفارش را به فرزندانشان یادآوری میکرد: نماز اول وقت و احترام به پدر و مادر.
خودش نیز به این سفارشها پایبند بود. با وجود مشغله کاری، روزی چند بار به پدر و مادرش سر میزد یا با آنان تماس میگرفت.
همسر شهید ادامه میدهد: «یکی از مهمترین ویژگیهای زندگی مشترک ما این بود که تلاش میکردیم امام زمان عجّلاللهتعالیفرجهالشریف را حاضر و ناظر بر زندگی خود بدانیم و این نگاه را به فرزندانمان نیز منتقل کنیم».
فرزندان از همان کودکی با دعا و نام امام زمان عجّلاللهتعالیفرجهالشریف آشنا شدند و عباس همواره به آنان میگفت که امام زمان(عج) برایشان برکت میآورد.
عباس برای بچهها، فقط پدر نبود؛ بهترین دوست و رفیقشان بود. همسرش خاطرهای از روزهای نخست مدرسه رفتن پسرشان حیدر تعریف میکند؛ روزی که بیماری باعث شد او نتواند امتحانش را بهخوبی بدهد و نمره پنج بگیرد.
مادر از این نمره ناراحت شده بود، اما عباس نگاه دیگری داشت. او به همسرش گفت: «این که غصه ندارد؛ بچهام به نیت پنجتن، پنج گرفته است. تلاشش را میکند و انشاءالله دفعه بعد بیست میگیرد». همین برخورد آرام و متفاوت، به گفته همسرش، باعث میشد در بسیاری از موقعیتها، حتی زمانی که زمینه ناراحتی وجود داشت، جایی برای گلایه باقی نماند.
روایت زندگی مشترک آنان، تصویری از مردی ارائه میدهد که تلاش میکرد آرامش را در خانه حفظ کند؛ مردی که به فرزندانش احترام میگذاشت، آنان را با باورهایش آشنا میکرد و در کنار همه مسئولیتهای شغلی، برای پدر بودن نیز وقت میگذاشت.
از وعده بازگشت تا مزار کاج/ روایت همسر و خواهر شهید عباس اسدی از لحظات آخر زندگی و شهادت
اما آن پنجشنبه، روزی که عباس از خانه بیرون رفت، دیگر هیچچیز مانند گذشته نشد. همسر شهید اسدی تعریف میکند: «روز شهادت عباس، پنجشنبه بود. عباس از ابتدای ماه رجب روزه میگرفت و آن روز هم گفته بود که فردا روزه خواهد گرفت.
حدود ساعت سه بعدازظهر بود که از کلانتری با او تماس گرفتند و گفتند درگیری رخ داده است و اگر میتواند، خود را به کلانتری برساند. عباس ابتدا ما را به خانه مادرش رساند و بعد گفت: «من به کلانتری میروم و تا افطار برمیگردم.» با همین اطمینان از ما جدا شد. فکر میکردیم چند ساعت دیگر، هنگام افطار دوباره کنارمان خواهد بود؛ اما آن روز، انتظار ما طولانی شد.
هنگام افطار، هرچه با عباس تماس گرفتیم، پاسخی نداد. نگران شده بودیم، اما همچنان منتظر بودیم که برگردد. ساعتها گذشت و تا حدود ساعت نه شب چشمانتظار ماندیم، بیآنکه خبری از او داشته باشیم. حدود ساعت یازدهونیم شب، برادر عباس به کلانتری رفت. آنجا بود که خبر شهادتش را شنیدیم».
از میان خاطرات خانواده، روایت خواهر شهید از چگونگی شهادت عباس، ما را به روز حادثه بازمیگرداند؛ به لحظاتی که او برای دفاع از بیمارستان و حفاظت از جان بیماران به میان جمعیت رفت.
خواهر شهید با اشاره به مطالبی که بعدها در دادگاه و از زبان افراد حاضر در حادثه مطرح شده است، میگوید: «شهادت عباس در پنجشنبهشب، هجدهم دیماه اتفاق افتاد. بر اساس روایتهایی که بعدها شنیدیم، ماجرا از حدود اذان مغرب آغاز شده بود. تعداد زیادی از افراد، قصد ورود به محدوده امامزاده موسی مبرقع و چهل اختران را داشتند. آنها به سلاحهایی مانند چاقو، قمه و قداره و همچنین مواد آتشزا مجهز بودند.
وقتی با نیروهای کلانتری تماس گرفتند، نیروها به سمت امامزاده رفتند و تلاش کردند با افراد حاضر صحبت کنند و آنها را از ادامه حرکت بازدارند. مدتی بعد دوباره تماس گرفتند و خبر دادند که بیمارستان فرقانی در معرض خطر قرار گرفته است؛ زیرا این افراد قصد ورود به بیمارستان را داشتند. عباس با شنیدن این خبر، خیلی سریع از کلانتری خارج شد. حتی فرصت نکرد سلاح بردارد یا کلاه حفاظتی بر سر بگذارد. او به همراه یکی از سربازان، سوار موتور شد و خودشان را به بیمارستان فرقانی رساندند.
یکی از سربازان از او خواست محل را ترک کند، اما عباس پاسخ داد: «اگر من بروم چه کسی از بیمارستان دفاع کند؟ اینجا بیمار، نوزاد و زن باردار وجود دارد». این جمله، به روایت خانواده، نشان میدهد که عباس در آن لحظه بیش از هر چیز نگران کسانی بود که در بیمارستان حضور داشتند؛ بیمارانی که توان دفاع از خود را نداشتند، نوزادانی که در آغاز زندگی بودند و زنانی که برای زایمان یا درمان به آنجا مراجعه کرده بودند.
او با وجود خطر، به میان جمعیت رفت و تلاش کرد با افراد حاضر صحبت کند و مانع ورودشان به بیمارستان شود. حتی به آنان گفت اگر اعتراضی دارند، آن را مطرح کنند تا پیگیری شود، اما نباید امنیت بیماران و مردم به خطر بیفتد.
خواهر شهید میگوید عباس در حالی که مشغول صحبت با افراد حاضر در محل بود، از پشت سر مورد حمله قرار گرفت و ضربهای به او وارد شد که آثار آن روی پیراهنش نیز مشخص است.
براساس اظهارات مطرحشده در این پرونده، پس از زمین افتادن عباس، افراد متعددی به او حمله کردند و با ضربات مختلف او را مورد ضربوشتم قرار دادند. خانواده میگویند او در جریان این حمله با ۵۸ ضربه چاقو به شهادت رسید.
اما در میان روایتهای مربوط به آن لحظات، جملهای وجود دارد که برای خانواده از هر تصویر و توصیفی ماندگارتر شده است.
به گفته خواهر شهید، یکی از افراد حاضر در محل بعدها گفته بود تنها چیزی که از عباس در آن لحظه شنیده، عبارت «السلام علیک یا اباعبدالله» بوده است؛ و پس از آن دیگر صدایی از او شنیده نشده است. همان نامی که عباس در زندگی با آن مأنوس بود، در روایت خانواده از آخرین لحظاتش نیز شنیده میشود؛ نامی که اکنون در خانه، کنار عکسها و یادگارهایش، بیش از همیشه با یاد او گره خورده است.
خانواده تأکید میکنند تلاش کردهاند آنچه از زندگی و شهادت عباس میدانند، بر پایه اسناد، مدارک و مطالب مطرحشده در دادگاه بیان کنند تا بخشی از ابعاد زندگی و چگونگی شهادت او برای مردم روشن شود.
عباس در طول دوران خدمت، علاوه بر انجام وظایف سازمانی، برای حل مشکلات مردم تلاش میکرد؛ و سرانجام نیز در جریان دفاع از امنیت و حفاظت از بیماران و مردم حاضر در بیمارستان، جان خود را از دست داد.
در طول دیدار، بارها به چهره مادر شهید نگاه میکنیم؛ مادری که داغ فرزند را بر دل دارد، اما در میان حرفهایش بارها به خواسته عباس بازمیگردد. او از مردم میخواهد مراقب فرزندانشان باشند؛ همان خواستهای که به گفته خودش، پسرش پیش از شهادت به او سپرده بود.
شاید برای مادری که فرزندش را از دست داده، گفتن از او راهی برای زنده نگه داشتن خاطرات باشد؛ اما در این خانه، روایت عباس تنها به خاطرههای خانوادگی محدود نمیشود. مادر، همسر و خواهرش از مردی میگویند که در خانه، پدر و همسری مهربان بود و در محیط کار، تلاش میکرد صدای کسانی باشد که برای حل مشکلاتشان به او مراجعه میکردند.
او برای خانواده، همان پسری است که با ورودش احساس میشد همه زندگی به خانه بازگشته؛ همان همسری که با یک جمله میتوانست نگرانی از نمره امتحان فرزندش را به لبخند تبدیل کند؛ و همان مأموری که در برابر خطر برای بیمارستان، از خود پرسید اگر او برود، چه کسی از بیماران و نوزادان دفاع خواهد کرد.
هنگام خداحافظی، مادر شهید از ما دعوت میکند به مزار پسرش برویم؛ دعوتی که در پایان این دیدار، معنایی فراتر از یک همراهی ساده دارد.
از خانهای بیرون میآییم که عکسهای شهدا بر دیوارهایش نقش بسته، پیراهن خونین عباس در آن نگهداری میشود و خانواده شهید با وجود اندوه، همچنان از اخلاق، محبت و مسئولیتپذیری او سخن میگویند.
سرگرد شهید عباس اسدی به روایت خانوادهاش، مردی بود که گرهگشایی از کار مردم را فرصتی برای خدمت میدانست؛ مردی که در آخرین مأموریت زندگیاش، برای دفاع از بیمارستان و حفاظت از جان بیماران در محل ماند و جان خود را از دست داد.
اکنون از آن پنجشنبه، پیراهنی خونین، چند عکس یادگاری، خاطرات یک خانواده و مزاری در روستای کاج باقی مانده است؛ و مادری که هنوز میخواهد مردم صدای آخرین سفارش فرزندش را بشنوند: مراقب فرزندانتان باشید.
شاید این همان نقطهای باشد که روایت یک شهادت، از مرز یک خانواده فراتر میرود و به پرسشی برای همه ما تبدیل میشود: از زندگی کسانی که برای امنیت و آرامش دیگران جان خود را به خطر میاندازند، چه چیزهایی را باید به یاد بسپاریم؟.
تهیه گزارش: زهرا قربانی










نظر شما