سه‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ - ۱۲:۳۱
از تهدید خان روستا به شکستن قفل مسجد تا عکس العمل حضار در روضه خوانی

حوزه/ بنده با تمام سادگی‎ای که داشتم رگ سیادتم به جوش آمده (جنبید) و گفتم فلانی برو پیش فلان خان و بگو سید می‎گوید همین الان کلید را بده والا قفل را می‎شکنم و خودم نیز از خانه خارج شده در روستا قدم می‎زدم و مردم از دور و با تعجب سلام می‎کردند و ...

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، جشنواره خاطره نگاری اشراق (خاطرات تبلیغ) اقدام به انتشار خاطرات منتخب ارسالی از سوی طلاب در قالب کتاب «از لس آنجلس تا پنجره فولاد» نموده که در این نوشتار، خاطره حجت الاسلام سید محمود تقوی را تقدیم حضور علاقمندان می کنیم .

* بیوگرافی

آقای سید محمود تقوی در شهر دهدشت دیده به جهان گشود و ‌هم‌اکنون ساکن شهر مقدس قم می‌باشد. وی به استان‌های کرمانشاه، کهگیلویه و بویر احمد و مرکزی جهت تبلیغ عزیمت کرده‌ و در حال حاضر مشغول به تحصیل در سطح دو حوزه می‌باشد و دوره‌های مکالمه‌ی عربی و آموزش مشاور دینی را گذرانده‌ است.

* حملة سگ‎ها

شبی بسیار سرد و تاریک بود و از شدت سرما بخار نفسم در هوا دیده می شد. خیابان های اطراف سه راه شریعتی شهر کرمانشاه نیز تا چشم کار می کرد خالی از سکنه بود و من که با عبا و قبای زمستانی در حالی که شال سبزی به گردن داشتم و با حالت غربت و سنگینی فضای ناشی از تبلیغ اول و ناآشنا بودن به  شهر در حالی که ساکی از کتاب  و لباس در دستم بود به پشت درب سازمان تبلیغات استان کرمانشاه رسیدم.

طلاب اعزامی از طرف سازمان تبلیغات و طرح هجرت باید جهت تقسیم در روستاها و شهرها به سازمان تبلیغات بروند؛ لذا در چنین ایام تبلیغی‎ای با نگهبان سازمان هماهنگ می‎کنند که تا صبح بیدار باشد تا اگر طلبه‎ای دیر وقت رسید درب را برای او باز کند؛ اما متأسفانه در آن شب بنده هر چه درب را زدم و نگهبان را صدا کردم بیدار نشد که نشد؛ حالا غریب و تنها با لباس روحانیت با حالت عجیبی در سرمای زمستان که احدی در خیابان‎ها نبود جلوی درب سازمان ایستاده بودم که خدایا چه می‎خواهد اتفاق بیفتد؟! در همین افکار ناگهان دیدم از کوچه‎ای که در نزدیکی سازمان بود، حدود هشت سگ بزرگ که در حال پرسه زدن بودند، بیرون آمدند و تا مرا دیدند فوراً و له له زنان به سمت من دویدند؛ آن قدر زود رسیدند که نتوانستم فکر کنم؛ تنها فکری که کردم این بود که از صندوق صدقاتی که کنارم بود بالا روم و روی آن بایستم که آن هم با عبا و قبا و لباس زمستانه آن هم صندوق صدقات بدون جای پا که اگر با نیزه ورزشکاران نیز کسی بپرد رسیدن به بالای آن جای سؤال دارد، محال بود و اصلاً فقط در حد یک لحظه بیشتر نتوانستم تصور کنم زیرا سگ‏ها فوراً به بنده رسیده و مرا محاصره کردند، قصد داشتم از خودم دفاع کنم اما دریغ از یک سنگ در آن تاریکی حتی می‎خواستم که داد و فریاد کنم ولی هیچ کس صدای مرا نمی شنید لذا وقتی سگ‎‎ها مرا محاصره کردند به صورت دایره‎وار دور من حلقه زدند و پوزه‎های خود را به زانو و پشت پایم می‎زدند و در حالت حمله قرار داشتند؛ میخ‎کوب شده بودم و حتی با زور پلک می‎زدم زانو‎هایم از ترس می‎لرزید و تنها کاری که کردم این بود که برای آنها سوت می‎کشیدم حدود 4 ـ 5 دقیقه به این حالت خودشان را حتی به من می‎زدند و من که از بچگی از سگ می‎ترسیدم در آن شهر غریب با آن حال عجیب در تاریکی شب سرد زمستان؛ واقعاً صحنة عجیبی بود. در دل شروع به توسل کردم که یا فاطمه مرا نجات بده یا صاحب الزمان کمکم کن و از این قبیل توسلات تا اینکه بالاخره سگ‎ها دیدند این سید خیلی حرکتی ندارد و شاید هم گمان کردند این مجسمه‎ای است که با وزش باد از او صدای سوت شنیده می‎شود! لذا بنده را رها کرده و رفتند، همزمان با رفتن سگ‎ها نگهبان نیز از خواب بیدار شده و درب را باز نمود.

تازه متوجه شدم که درب سازمان حالت پنجره پنجره است و به راحتی می‎توانستم از آن بالا روم. در آن شب با همان لباس‎ها که نمی دانستم طاهرند یا نجس نماز شبی خواندم و گریه زیادی نمودم تا اینکه اذان صبح گفته شد و عده‎ای از طلاب که هنوز بیدار نشده بودند بیدار شده و نماز صبح به جماعت خوانده شد.

نکته: در کتاب شریف عین الحیاة مرحوم مجلسی رحمه الله که بسیار مورد تاکید علماء بزرگوار نیز میباشد روایت شده است که شخصی که خیلی اهل دعا نباشد وقتی که به مشکلی برخورد و دعا کرد ملائکه میگویند این صدا تا به حال شنیده نشده است و به عبارت دیگر آنچنان به صدای او اهمیت نمی دهند ولی شخصی که همیشه اهل دعا باشد در هنگام گرفتاری نیز وقتی دعا می کند ملائکه می گویند این صدا آشنا است و او هر روز اهل دعا کردن بوده لذا زود تر دست او را گرفته و به او کمک می کنند.

* بستن عمامه

در روایات وارد شده است که فرمودند حتی نمک سفره خود را از ما بخواهید یا وارد شده است که زمانی که از ما حاجتی طلب نمودید گمان شما این باشد که حاجت شما جلوی درب آماده شده است؛ یعنی این قدر امیدوار باشید. همان طور که گفته شد بنده هنگام حرکت در حرم مطهر حضرت معصومه(س) عرض کردم که خانم بنده برای تبلیغ دین جدّ شما می‎روم در حالی که حتی نمی‎توانم عمامه بپیچم؛ لذا وقتی ساعت 8 صبح با سر و صدای طلاب حاضر در سازمان از خواب بیدار شدم متوجه شدم که یکی از طلاب که از او سنی گذشته بود برای طلاب دیگر عمامه می بندد. بنده که دیدم خوب عمامه می‎پیچد پارچة عمامة خود را که چند وقتی بود نپیچیده بودم به ایشان داده تا عمامه را زیبا بپیچد، در حین بستن عمامه متوجه شد که بنده اولین مرتبه است که برای تبلیغ اعزام می‎شوم و مقداری نیز بنده را راهنمایی کرده و دلداری دادند و وقتی پیچیدن عمامه به اتمام رسید با وجود اینکه دیدم خوب است ولی خیلی بزرگ بود و با صورت بنده همخوانی نداشته لذا به ایشان عرض کردم که بنده یک مرتبه امتحان می‎کنم و شما اشکال کار را بفرمایید و جلوی ایشان شروع به پیچیدن عمامه کردم در حالی که اصلاً بلد نبودم و با این کار نیت داشتم که یاد گرفته باشم تا در مواقع اضطراری به مشکل نخورم  اما از قصه این عمامه آن قدر زیبا پیچیده شد و باب طبعم بود که هر چه اصرار می‎کردم که والا بالله من عمامه پیچیدن بلد نیستم ایشان باورشان نمی‎آمد و خودم هم دلم نمی‎آمد که دوباره این عمامه را باز و بسته کنم تا ایشان صدق گفتار مرا متوجه شد؛ در اینجا بود که متوجه توسل دیروز در حرم مطهر شده و خدا را شکر گفتم و تفأل به خیر زدم (وسجیتکم الکرم وعادتکم الاحسان وفعلکم الخیر بکم فتح الله وبکم یختم وبکم یمحو یشاء ویثبت وبکم تنبت الارض اشجارها وبکم تخرج الارضا ثمارها... )

* حرف یک عالم

ساعت 9 اعلام گردید که طلاب مبلغ در سالن جلسات حضور به هم رسانند لذا همه جمع گشتند و یک شیخ پیرمرد که از علماء و بزرگان شهر کرمانشاه بود سخنرانی فرمودند و بنده سال‎های بعد هر چه سراغ او را گرفته کسی او را نمی‎شناخت حال یا من اسم او را اشتباه می‎گفتم و یا اینکه واقعاً خیلی معروف نبودند علی ای حال فرمایشات خیلی دقیقی داشتند که بنده نیز دقیقاً طبق فرمایش ایشان عمل نموده و بحمدلله جواب داد از جمله اینکه فرمودند طلبه نباید به مردم طمع داشته باشد و روزی رسان خداست و چشم طمع به مردم نداشته باشید، و فرمودند شما طلبه‎ها بعد از اینکه مردم در طول سال در غفلت و کارها و امور روزانة خود به سر می‎بردند چند روز اینجا آمده‎اید تا تبلیغ دین انجام دهید نه کار دیگر لذا در تمام جلسات و جاهایی که شما را دعوت می‎کنند به جای اینکه با مردم صحبت از امور دنیایی کنید نماز آن‎ها را تصحیح کنید یا قرآن و احکام به آن‎ها یاد دهید و از این چند روز نهایت استفاده را ببرید؛ لذا بنده همین کار را انجام می‎دادم و هر جا که برای نهار یا شام دعوت می‎شدم و مثلاً تلویزیون روشن می‎کردند به آن‎ها می‎گفتم آیا تا به حال روحانی در منزل شما میهمان بوده یا خیر؟ اکثر قریب به اتفاق جواب منفی می‎دادند؛ سپس بنده عرض می‎کردم که این تلویزیون هر روز اینجا مهمان شماست ولی بنده فقط یک ساعت مهمان شما هستم و در روایات آمده است هر جلسه‎ای که در آن ذکر خدا نباشد در روز قیامت موجب حسرت برای شرکت کنندگان در آن جلسه می‎باشد پس بیایید به وسیلة احکام نماز قرآن سؤالات اعتقادی و غیره کاری کنیم که پشیمان نشویم؛ مردم نیز با رضایت و محبّت کامل قبول می‎کردند پس بنده به مناسبت از مسائل دینی آن‎ها می‎گفتم، مثلاً اگر کسی سؤال داشت جواب می‎دادیم و در ادامة آن مطالب دیگر و اگر نداشتند می‎گفتم مش فلانی حاج فلانی یکی یکی نمازهایتان را بخوانید تا تصحیح کنیم و به جز یک مورد که خجالت کشید همه انجام می‎دادند و جَو شاد و بسیار جالبی به وجود می‎آمد به طوری که وقتی می‎خواستیم از آن منزل خارج شویم تا آخرین لحظات سؤال دینی پرسیده و می‏شد رضایت و خوشحالی از حضور طلبه را در چشمانشان دید.

* اعزام

یکی از مسئولین محترم سازمان تبلیغات کرمانشاه نزدیکی‎های غروب با یکی از روستاهای هرسین تماس گرفت و شخصی به نام مش حسین که قبلاً تقاضای روحانی کرده بود قبول کرده و گفت ایشان را برای روستای ما بفرست لذا آدرس روستا را به من داده و گفتند فلان جا دربست بگیر و برو، از سازمان بیرون آمده در حالی که کمی برف می‎بارید و هوا به شدت سرد بود سوار بر اتوبوس شده و به سمت آن منطقه حرکت کردم از طرفی نیز با فرزند مَش حسین که علی عباس نام داشت تماس گرفته بودم که با ماشین شخصی خود کنار جاده اصلی آمده تا هنگام پیاده شدن بنده را به روستا انتقال دهند.

اکثر مسافران عرب عراقی بودند که برای زیارت امام رئوف علیه افضل التحیات والسلام آمده بودند و وقتی که به راننده گفتم که می‎خواهم بین سیلو و نیروگاه پیاده شوم گفت بلد نیستم و در همین هنگام متوجه شدیم که لامپ‎های اتوبان نیز در آن شب خاموش می‎باشد لذا از پشت شیشه‎های بخار گرفته اتوبوس هر چه راننده و دیگر مسافران که متوجه شده بودند بنده می‎خواهم پیاده شوم بیرون را نگاه کردیم غیر از ظلمات چیزی نمی‎دیدیم عده ای  از عرب‎ها اصرار می‎کردند که پیاده نشو عده‎ای می‎گفتند تا شهر بعدی یا تا جایی که ساختمان باشد پیاده شو در همین گیر و دار اضطراب و بگو مگو و در حالی که اتوبوس به آرامی کنار جاده حرکت می‎کرد با خود گفتم خدایا به امید تو خدایا کمکم کن یک مرتبه به راننده گفتم همین جا نگه دار بالاخره بعد از اصرار من نگه داشت و بنده در آن تاریکی شب پیاده شدم در حالی که یک چمدان بزرگ را همراه خود می‎کشیدم، اتوبوس حرکت کرده و رفت و کم‎کم از من دور شد، حتی یک متری خودم را نیز نمی‎دیدم از طرفی صدای سگ و گرگ و شغال و دیگر وحوش را در بیابان می‎شنیدم و با خود گفتم باید زود فکری کنم والا اگر این حیوانات متوجه حضور من شوند کارم تمام است لذا با توجه به دود سفیدی که از نیروگاه بلند بود با خود احتمال دادم که وعده‎گاهی که پشت تلفن به من گفته‎اند یک کیلومتر عقب‎تر از جایی است که ایستاده‎ام، با عبا و عمامه و شال زمستانه کیف خود را کشیده و از آهن‎های وسط آزادراه خودم را به باند مخالف رسانیده و تصمیم به دویدن گرفتم که زودتر رسیده و از شر حیوانات در امان بمانم لذا به محض شروع کردن به دویدن دیدم شخصی تقریباً تنومند با شلوار کردی و کلاهی بر سر دقیقاً جلوی چشمانم ایستاده؛ نمی‎دانم در آن حال ترسیدم یا خوشحال شدم ترس از این که نکند دزد یا راهزن باشد و خوشحال به این دلیل که بالاخره یک انسانی را در این ظلمات دیدم و اگر هم به دست او کشته شوم بهتر است تا درندگان ولی به محض اینکه گفت کجا می‎خوای بری سید و فهمیدم این علی عباس است دلم آرام شد و تازه متوجه شده بودم که به قدرت و لطف خداوند متعال دقیقاً روبروی محل قرار اتوبوس توقف کرده است و حتی اگر چند متر عقب‎تر می‎ایستاد بنده که قصد برگشت به یک کیلومتر عقب‎تر را داشتم معلوم نبود چه بلائی سرم می‎آمد لذا خدا را شکر کرده و با وانت عازم روستای مورد نظر شدیم و این همه از الطاف ولی‎عصر علیه السلام بوده.

* ورود به روستا

پس از اینکه وارد روستای مورد نظر شدم به منزل آقای آینه‎ای که پیرمردی 60 ساله بود رفته و ایشان به استقبال بنده آمدند و پس از احوال‎پرسی وارد منزل ایشان شدم، منزلی که دارای حیات بسیار بزرگی بود و تقریباً سه خانواده در آن زندگی می‎کردند و زاغه و حتی طویله بزرگی نیز در آن وجود داشت و به علت شرایط آن وقت بنده در ساختمانی که فرزند مش حسین (علی عباس) در آن زندگی می‎کرد مستقر شده و منتظر بودم تا فردا به مسجد بروم و نماز جماعت برگزار نمایم و سخنرانی کنم.

* سکوت عجیب و غریب

روز اول که شروع شد بنده در منزل علی عباس بودم و با خودم مرور می‎کردم که امشب باید چه طور سخنرانی کنم و چه طور نماز بخوانم یا مثلاً ظهر احکام و شب منبر و از این مسائل و افکار و گاهی از دستپاچگی کتاب‎ها را مرور می‎کردم و هر از چند گاهی یکی از آشنایان مش حسین می‎آمدند و سلام و علیکی و می‎رفتند تا نزدیکی‎های ظهر بنده به مش حسین گفتیم که مسجد شلوغ است یا خلوت و ساعت چند باید به مسجد برویم ایشان با حالتی آرام و عجیب گفت حالا میریم عجله نکن تا ظهر گفتیم بریم گفت امشب برویم و هر چه ما اصرار کردیم قبول نکرد که ما به مسجد برویم و من متعجب شده بودم دوباره شب نیز عیناً همین طور شد و ایشان دربارة مسجد و رفتن به آن که صحبت می‎شد تقریباً سکوت می‎کرد به طوری که نشنیده می‎گرفت و تا فردا ظهر دوباره همین طور شد و من که دیگه حوصله‎ام سر رفته بود گفتم چه خبر است که به ما نمی‎گویید و اصرار کردم که باید بدانم چه خبر است آن‎ها جواب دادند که مسجد ما 11 سال است که درست شده است و از آن زمان تا به حال درب آن قفل است و باز نشده است و کلید آن نیز دست چند پیرمرد خان منش بود که مثلاً شورای روستا هم بودند و هر چه آن‎ها اصرار می‎کردند کلید را نمی‎دادند و می‎گفتند (کُرَه آخوند أرا چمانه) [یعنی آخوند می‎خواهيم چه کار] خلاصه بنده با تمام سادگی‎ای که داشتم رگ سیادتم به جوش آمده (جنبید) و گفتم فلانی برو پیش فلان خان و بگو سید می‎گوید همین الان کلید را بده والا قفل را می‎شکنم و خودم نیز از خانه خارج شده در روستا قدم می‎زدم و مردم از دور و با تعجب سلام می‎کردند و پچ پچ می‎کردند. بچه‎های کوچک نیز از دور که مرا می‌‎دیدند با تعجب مرا به همدیگر نشان می‎‏دادند خلاصه بعد از یکی دو مرتبه رفت و آمد آقای خان که هم از نیروی انتظامی منطقه می‎ترسید و هم برای سادات عظمت خاصی قائل بود کلید را نزد بنده فرستاد و من به سمت مسجد رفتم تا درب را باز کنم در همین حال که مش حسین نیز همراه من بود بچه‎های کوچک را نیز صدا کردم و با ما آمدند داخل مسجد؛ اما چه مسجدی؟! همة امکانات موکت پشتی بخاری و غیره در آن وجود داشت لکن گرد و خاک بسیار زیادی روی آنها نشسته بود بنده دیدم که اصلاً نمی‎شود در اینجا هیچ کاری کرد لذا به بچه‎ها گفتم هر کسی از شما برود از منزل خود یک جارو بیاورد و تا 5 دقیقة دیگر اینجا باشد بچه‎ها با اشتیاق فراوان به سمت منزل‎های خود دویدند و پس از چند دقیقه همه جارو به دست برگشتند و تقریباً 2 مرتبه یا سه مرتبه مسجد را جارو کردیم تا کمی رو به راه شد و همان شب اولین نماز جماعت را برگزار کردم.

* اولین نماز جماعت تاریخی روستا

صف جماعت پشت سر من بسته شد و در آن صف غیر از مش حسین و یکی از آن بچه‎ها که سن خیلی کمی داشت شخص دیگری وجود نداشت، مسجد بسیار سرد و نمناک بود و قرار شد که مش حسین هر طوری شده فردا بخاری را درست کند؛ لذا از شدت سرما مش حسین اصرار کرد که به خانه برویم ولی من قبول نکرده و همان جا نماز جماعت خواندیم؛ در رکعت اول احساس کردم پشت سرم سر و صدایی می‎آید و در رکعت دوم متوجه شدم که مش حسین پشت سرم حمد و سوره را می‎خواند لذا بعد از تمام شدن نماز کاملاً برای مش حسین توضیح دادم که در نماز جماعت نباید حمد و سوره را مأمومین بخوانند و ایشان قبول کردند [خداوند ایشان و اهل و عیال و فرزندانشان را حفظ کند که پیرمردی با محبت بودند و به حقیر خیلی محبت نمودند که بعدها عرض خواهم کرد] و هر روز افراد دیگر نیز اضافه می‎شدند و چندین صف تشکیل شد و همین طور برای آن‎ها می‌‎گفتیم و آن‎ها قبول می‎کردند تا اینکه روزی پیرمردی که خیلی ادعای چیز بلدی می‎کرد به مسجد آمد و پشت سر من حمد و سوره را خواند بلافاصله بعد از نماز و قبل از اینکه من چیزی بگویم مردم که خودشان ذوق تازه یاد گرفتن را داشتند به ایشان تذکر دادند که نباید حمد و سوره بخوانی ایشان که خیلی ادعا داشت می‎گفت شما بلد نیستید این حاجی آقا هم اشتباه می‎گوید من خودم می‎رفتم کرمانشاه پشت سر آیت‎الله زرندی (امام جمعه وقت کرمانشاه) نماز می‎خواندم همة مردم همراه ایشان حمد و سوره می‎خواندند من که خنده‎ام گرفته بود گفتم اشکالی ندارد حکم شرعی این است که حمد سوره در نماز جماعت فقط امام جماعت می‎خواند و لا غیر شما اگر می‎خواهی بخونی بخون لذا خیلی وارد بحث نشدم و نماز دوم را خواندم بعداً متوجه شدم روزهای بعد که می‎آمد حمد و سوره را نمی‎خواند ولی آن روز چون که مردم به او اشکال کرده بودند روی دندة لج افتاده بود و به عبارت دیگر نمی‎خواست بگوید من بلد نیستم لذا مجبور بود حتی به نماز جماعت آیت‎الله زرندی نیز دروغ ببندد.

* جلسات عجیب

در آن چند روز کمی احساس غربتم کم شده بود اما هنوز برای خوابیدن در یک اتاقی که دقیقاً نمی‎دانستم کدام منطقه کشور قرار دارد مشکل داشتم لذا شب‎ها طولانی زمستان داخل یک اتاقِ تاریک در رختخواب تا دیر وقت بیدار بوده و هر کاری می‎کردم فکرم آرام نمی‎شد البته بعد از نماز صبح تا حدود ساعت 9 می‎خوابیدم که اکثراً با صدای مش حسین از خواب بیدار می‎شدم سید پاشو کمی برامان حرف بزن این آخوندها چرا این قدر می‎خوابند؟ آره دیگر؟! کاری و کشاورزی و زحمتی ندارید برای خودتان راحتید؟ بنده می‎گفتم مش حسین بیا قم تا بدانی آخوندها کار دارند یا نه؟ خلاصه از ساعت 9 صبح که اولین لقمة صبحانه را می‎خوردم کم‎کم افراد می‎آمدند و بنده در همان حین سؤالات آن‎ها را جواب می‎دادم و این جلسات ادامه داشت تا ساعت 30/12 شب و بعضی از روزها از شدت زیاد صحبت کردن خسته می شدم. ولی بحمدالله آن قدر نشاط روحی و حال معنوی‎ام زیاد شده بود که نه من و نه آن‎ها اصلاً خسته نمی‎شدند و کم‎کم مردم مرا به خانه‎های خود دعوت می‎کردند به طوری که گاهی برای نوبت‎گیری بعضی با همدیگر مشاجره می‎کردند.

شب‎ها در خانه‎ها وقتی مردم تلویزیون را روشن می‎کردند یا یک بحثِ محلی خودشان را شروع می‎کردند بنده طبق فرمایشات همان شیخ که در روز ورود برای ما سخنرانی کرده بود به آن‎ها عرض می‎کردم که آقایان تلویزیون همیشه در خانه شما هست و برای این بحث‎ها و گفت و گوها وقت زیاد دارید ولی کم اتفاق می‎افتد که یک روحانی در منزل شما حضور پیدا کند پس این مدت کم را غنیمت بشمارید و برای قیامت خود کار کنید و سؤال بپرسید، البته اکثراً سوال نداشتند و خود بنده مقداری نمازها را تصحیح می‎کردم و به مناسبت برای آن‎ها از احادیث و روایات و داستان زندگانی اهل بیت می‎گفتم. مش حسین که در همة خانه‎ها با من همراه بود، اما بقیة مردم کم‎کم بعد از شام تلفن می‎زدند که آیا سید شامش را خورده است یا نه و اگر جواب مثبت می‎شنیدند فوراً خود را به آن منزل می‎رساندند تا در جلسات شرکت کنند خیلی‎ها که سن بالایی هم داشتند در وسط جلسه و هنگام یاد اهل بیت با آرامی اشک می‎ریختند در حالی که در حالت عادی خجالت می‎کشیدند گریه کنند. و وقتی جلسه به اتمام می‎رسید در اکثر از مواقع مردم را با زور از خانه بیرون می‎کردند چرا که در آن جلسات بسیار حال خوشی وجود داشت که همه از برکت یاد امام حسین علیه السلام بود. در آن مدت خود بنده حال عجیبی داشتم به طوری که هم از جهاتی بسیار تحت فشار بوده و از طرفی نیز حالی روحی خیلی خوبی داشتم و شاید باور این مطلب سخت باشد ولی خدا می‎داند که در آن 10 روز حتی یک فکر بد در ذهن من خطور نکرد به طوری که بعضی از مواقع از خودم می‎پرسیدم من چرا این طور شدم چرا افکار بد در ذهن من خطور نمی‎کند و حتی گاهی به ذهن خودم فشار می‎آوردم که یک فکر بد یا خیال بدی در ذهنم بگذرد ولی بی‎فایده بود وقتی بعداً این حال را از عالمی  پرسیدم فرمودند به این دلیل بوده است که در آن مدت در حرز امام حسین علیه السلام بودید  و این حال همچنان باقی بود تا لحظه‎ای که سوار بر اتوبوس شده و از کرمانشاه خارج شدم ناگهان فکرم باز شد و افکارِ گوناگون به من هجوم آوردند، از طرف دیگر اکثر اطرافیان و دوستان نیز که تا چند روز قبل نماز هم نمی‎خواندند تغییرات بسیاری کرده بودند برای مثال اکثراً قبل و بعد از غذا نمک می‎خوردند چرا که بنده را می‎دیدند که این کار را می‎کردم یا هنگام خروج از خانه ذکر می‎گفتند و بعضی از آن‎ها خواب‎های بسیار جالبی می‎دیدند و این دلیل بر صداقت و محبت آن‎ها بود که در این ایام بسیار کم این قدر جذب بنده شده بودند.

* جریان مارمولک

همان طور که عرض شد محبت خوبی بین ما و مردم آن روستا به وجود آمده بود و مردم از حال خوبی که به خاطر نماز خواندن پیدا کرده بودند به بنده اعتقادشان زیاد شده بود البته ناگفته نماند که مردم کرمانشاه به طور کلی انسان‎های با محبتی هستند و از قدیم محبت اهل بیت و سادات را در دل‎های خود داشته و دارند به طوری که در آن منطقه افراد مسنی وجود داشتند که صلوات ساده هم بلد نبودند ولی سید که می‎دیدند خیلی با احترام و محبت با او برخورد می‎کردند اما جریاناتی جالب و خنده‎داری نیز پیش‎آمد کرد که باعث شد اعتقاد آن‎ها زیادتر شود از جمله اینکه یکی از شب‎ها که بی‎خوابی عجیبی به سَرَم زده بود و خیلی دلم می‎خواست به قم برگردم گفتم خدایا اگر این تبلیغ را دوست داری امشب مش حسین و علی عباس خوابی ببینند و خودم هم نمی‎دانم به چه دلیل اسم این 2 نفر را آوردم و چرا نگفتم خودم خواب ببینم. به هر حال ساعت 9 صبح روز بعد که مش حسین بنده را بیدار کرده تا طبق معمول صبحانه‎ای بخورم و مشغول به صحبت کردن شویم به او گفتم مش حسین شما دیشب خواب خاصی ندیده‎اید با تعجب و خوشحالی جواب داد همین الان که شما گفتید یادم آمد دیشب خواب دیدم از سینة من نوری به سمت آسمان بلند شده است. بنده که خودم هم متعجب شده بودم به ایشان گفتم که یک نفر دیگر هنوز باقی مانده و هر چه گفت آن یک نفر کیست؟ جواب ندادم لذا بعد از لحظاتی که چند نفر جمع شده بودند علی عباس وارد شد بنده از ایشان پرسیدم علی عباس شما دیشب خوابی دیده‎اید؟ در عین تعجب گفت بله و خواب خود را که بسیار جالب بود برای ما نقل کردند. همه به بنده نگاهی کرده و می‎گفتند سید از کجا می‎دانست؟ و در ذهن آن‎ها این بود که من علم غیب دارم لذا جریان دیشب را برای آن‎ها بازگو کردم و توضیح دادم که ان شاءالله این تبلیغ بنده هم برای من و هم برای شما مفید و ذخیره قیامت می‎باشد و با این توضیحات اشتیاق آن‎ها برای شرکت در محافل انس بیشتر شد و اعتقاد آن‎ها به بنده بیشتر گشت از طرف دیگر روزی از روزها در ورودی روستا ایستاده بودم و عدة زیادی از جوان‎ها و مردم دور بنده حلقه زده بودند و در حین احوال‎پرسید و آشنا شدن با آن‎‏ها بودم که یک مرتبه جوانی که آن طرف خیابان نشسته بود یکی از اطرافیان مرا صدا زد و گفت فلانی تو فیلم مارمولک را دیده‎ای و با این جمله به بنده که لباس روحانیت پوشیده بودم متلکی انداخت! بنده که در طول مدت طلبگی زیاد هم متلک شنیده بودم و ناراحت نمی‎شدم؛ نمی‎دانم چرا آن روز به شدت ناراحت شده و این ناراحتی تا اعماق وجودم رفت؛ لکن سکوت کرده و پس از لحظاتی خداحافظی کرده و رفتم و در طول مسیر فکرم و دلم از گفتة آن جوان ناراحت بود، تا اینکه فردا شب در منزلی در حال شام خوردن بودیم که آن جوان سراسیمه وارد شد و روی دست و پای بنده افتاد و حلالیت می‎طلبید وقتی که آرام شد از او پرسیدیم چه شده است جواب داد که دیروز غروب بعد از رفتن شما یک دعوا و نزاعی در روستا پیش آمد و نیروی انتظامی پس از ورود به روستا بنده را به اشتباه دستگیر کرده و کتک مفصلی به من زدند و تا امروز در بازداشتگاه بودم و با زور توانستم اثبات کنم که بنده در آن دعوا نبودم لذا متوجه شدم این همه سختی و کتک و زندان از دیروز تا به حال به خاطر بی‎حرمتی بوده که به شما کردم.

تمام حاضرین در شام هم خندیدند و هم تعجب کردند و هم اعتقادشان به بنده زیادتر شد و خود این جوان تا الان نیز با بنده رفیق است و تماس می‎گیرد و احوال‎پرسی می‏‎کند.

نکته: در روایتی وجود دارد که عده‎ای از بندگان من به سمت بندگی من رو نمی‎آورند مگر اینکه فقیر باشند و اگر ثروتمند باشند به سمت من رو نمی‎آورند و عده‎ای از بندگان من به سمت من رو نمی‎آورند مگر اینکه ثروتمند باشند و به وسیلة این ثروت و انفاق به سمت بندگی من می‎آیند در حالی که اگر فقیر باشند این طور قرب به خداوند پیدا نمی‎کنند.

* روضه‎خوانی و خنده حضار محترم

کم‎کم با خود گفتم که بالاخره ماه محرم است و باید روضه‎خوانی و اشکی نیز داشته باشیم و یک جلسه رسمی در مسجد روستا برگزار نماییم و بعد از اطلاع دادن به مردم و گرم کردن مسجد عده‎ای از مردها جمع شده و بنده رسماً بالای یک منبر قدیمی و کهنه رفتم و شروع به سخنرانی نمودم اما مدت زیادی طول کشید تا توانستم مردم را به گریه وادار کنم چرا که وسط منبر با همدیگر صحبت می‎کردند بنده میکروفن را کنار گرفته می‎گفتم برادران من باید وسط سخنرانی سکوت کنید والا بی‎حرمتی به امام حسین و اهل بیت او کرده‎اید لذا کم‎کم ساکت شدند و گوش می‎دادند تا اینکه خواستم روضه بخوانم و همین که شروع به روضه خوانی نمودم متوجه شدم که عدة زیادی از آن‎ها با تعجب و خنده نگاه به همدیگر نمودند و آرام آرام می‎خندیدند و کم‎کم خنده آن قدر زیاد شد که دیگر نتوانستم ادامه دهم چرا که خجالت می‎کشیدند که جلوی همدیگر گریه کنند لذا بار دیگر میکروفن را کنار گرفته و حدیث من بکی او ابکی او تباکی للحسین وجبت له الجنه را خواندم و توضیح دادم ولی در آن شب‎های اول بی‎فایده بود و بعضی از آن‎ها به همدیگر که نگاه می‎کردند از خندة زیاد صورتشان قرمز می‎شد و بنده که می‎دانستم قصد بی‎حرمتی به روضه را ندارند اصلاً ناراحت نمی‎شدم تا اینکه در اثر محبت کردن و حدیث خواندن در آن اواخر کار که روضه‎ای می‎خواندم صدای گریه از مجلس بلند می‎شد و به پهنای صورت بر امام حسین علیه السلام اشک می‎ریختند و یک دستة عزاداری به سمت روستای همجوار به حرکت در آوریم و همین امر باعث شد تا با روستاهای اطراف نیز ارتباط برقرار نموده و آن‎ها نیز برای سخنرانی و مداحی دعوت می‎کردند به طوری که دائماً در رفت و آمد بودم و تقریباً با تمام مردم آن چهار روستا آشنا شده بودم و الان نیز به آن مناطق رفت و آمد داشته و خود آن‎ها نیز با بنده در ارتباط می‎باشند.

* گره‎بان

در یکی از سفرهایی که به این منطقه داشتم به بنده اطلاع دادند که روستایی در این نزدیکی وجود دارد که پایگاه اصلی کسانی است که نام مذهب خود را اهل حق نامیدند و پس از توضیحات دوستان تصمیم گرفتم که به این روستا رفته تا از نزدیک با این فرقه و گروه آشنا شویم.

لذا در حدود 10 نفر با 2 سواری به سمت منطقه‎ای به نام گره‎بان به راه افتادیم و پس از یک ساعت و نیم و پیمودن 8 کیلومتر جاده خاکی به منطقة مذکور رسیدیم قبل از ورود به این روستا و هنگام عبور از جادة خاکی در بین راه روستاهایی مشاهده می‎شد که خانه‎هایی شبیه به خرابه داشتند و فقر از سر و روی روستا می‎بارید و این روستاها به متعلق بود به شیعیان که در آن منطقه زندگی می‎کردند اما وقتی از این جاده خاکی و این روستاهای فقیرنشین عبور کردیم یک مرتبه وارد روستای گره‎بان شدیم که بیشتر شبیه شهر پاریس بود، با تمام امکانات رفاهی؛ از ورودی روستا تمام کوه‎ها و تپه‎های اطراف را گل محمدی پرورش می‎دادند و گلاب زیادی از آن تولید و در شهر کرمانشاه به فروش می‎رساندند و به این وسیله سرمایة زیادی به هم زده بودند به طوری که خیلی از مغازه‎های بازار شهر را در اختیار گرفته بودند همچنین در این روستای شهرنما تمام منطقه سنگ فرش شده بود مجسمه‎های زیبا محل استراحت برای هر تعداد روز که شخصی بخواهد در آنجا بماند با تمام امکانات رفاهی و غذایی به طوری که یک نانوایی مستقل در آن روستا مدام در حال پختن نان بود در حالی که در کل آن منطقه حتی یک نانوایی نیز وجود نداشت و از این طریق جوان‎های زیادی که به جهت سرسبزی و خرمی آن منطقه برای تفریح به آن منطقه می‎رفتند را اسکان می دادند و پذیرایی می‎کردند سپس در جلسات مذهبی خود شرکت داده و کم‎کم آن‎ها را جذب و از راه منحرف می‎نمودند، این در حالی بود که وهابیت و شیطان‎پرستی و فرقه‎های ضالة دیگر نیز در مناطق مختلف این استان دست به تبلیغ و فعالیت زده و افراد زیادی را جذب نموده بودند، و اینجا بود که شیعیان آن منطقه که واقعاً به اهل بیت علیهم السلام ارادت داشته و دارند نیاز به روحانی مبلغ را در خود احساس می‎کردند و با گرمی از ما استقبال می‎نمودند.

* جام رمضان

با توجه به اینکه بنده در چند روستای بزرگ و نیمه بزرگ رفت و آمد داشتم در یکی از سال ها یکی از این روستاها که از همه بزرگتر بود برای ایام ماه مبارک رمضان از بنده دعوت نمودند ولی هیچ کس به مسجد نمی آمد بجز یک پیرمرد سبیل بزرگ که مصداق واقعی یصدون عن سبیل الله بود بنده هر روز بلنگوی مسجد را روشن می کردم ودر مسجد خالی با لحنی کاملا سخنورانه صحبت می کردم به طوری که اهالی روستا که صدای مرا می شنیدند گمان می کردند مسجد پر است از جمعیت، و  هر روز سر زمین های کشاورزی رفته و با آنها در باره روزه و نماز و خدا و اهل بیت گفتگو می کردم و وقتی دیدم جمعیتی به مسجد نمی آید روش خود را عوض نموده از حربه جام رمضان استفاده نمودم و با هماهنگی چند نفر از جوانان روستا اطلاعیه ای به ده روستای اطراف فرستادم و از آنها برای شرکت در جام رمضان دعوت نمودم و شخصا مسوول برگزاری آن شدم تا بتوانم اهداف خود را اجرا کنم لذا در مدت کمی حدود صدتا صدو پنجاه جوان از ده روستا با من مرتبط شدند. مکان برگزاری نیز روستایی بود که دارای یک سالن ورزشی مجهز نیمه متروکه بود بقییه امکانات نیز جور شد برای مثال در آستانه انتخابات مجلس بودیم و از نمایندگانی گه برای تبلیغ به روستا می آمدند مقداری وجه نقد گرفتم شخصی دیگر حاضر شده بود هر شب به تمام بازیکنان و تماشاگران رانی بدهد ، تربیت بدنی کرمانشاه با هزینه خود هر شب چند داور بسیار عالی با لباس ورزشی می فرستاد نیروی انتظامی نیز هماهنگ شد و بازی ها شروع شد. حال نوبت من بود که کار خودم را شروع کنم لذا در هر شب که دو بازی انجام میشد چهار تیم 7 نفره می آمدند که هر تیم جوانهای روستای خود را نیز به عنوان تماشاچی همراه خود می آوردند ودر مجموع هر شب نزدیک به 40-50 جوان در آن سالن حاضر میشدند و بنده که از ابتدا شرط حضور در مسابقات را جمع شدن بازیکنان 4 تیم بین دو بازی اعلام کرده بودم در وسط بازی 5 دقیقه آنهارا جمع می کردم و در باره مسایل مهم و مبتلا به آنها مثل تقلید اعتقادات نماز روزه  زنا شراب و...فقط حدیث می خواندم و بعد از آن نیز یک جُک می گفتم البته روحانی جوان و خوش فکری نیز که از قم آمده و در یکی از روستاها بود نیز همکاری کامل نمود و حتی در تیم روستای خود بازی می کرد و چونکه بازی خوبی داشت مورد تشویق قرار می گرفت وبنده نیز ادب کرده و یک شب در میان سخنرانی ها را تقسیم نمودم لذا با ایشان دوست شده بودیم وخدا می داند هر شب  چند جوان به خاطر  شنیدن روایات ائمه علیهم السلام با من و آن شیخ بزرگوار گفتگو می کردند و راه حل می خواستند که تا مدتها نیز ادامه داشت.

اخبار مرتبط

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha