به گزارش خبرگزاری حوزه، در دنیای امروز که اصطلاحات و مفاهیم علمی و تخصصی، بخش مهمی از گفتوگوها و محتوای رسانهها را تشکیل میدهند، توضیح این واژهها به زبان ساده و روان اهمیت ویژهای پیدا کرده است تا همه بتوانند معنا و پیام آنها را به راحتی درک کنند.
پستمدرنیسم: وقتی همه چیز زیر سوال میرود
تصور کنید وارد یک موزه میشوید که روی دیوارش یک بوم سفید خالی آویزان است. راهنما میگوید این یک شاهکار هنری است. شما میپرسید چرا؟ او جواب میدهد: چون میخواهد مفهوم هنر را زیر سوال ببرد. خب، تبریک میگویم! شما تازه با پستمدرنیسم آشنا شدید.
این جریان فکری دقیقاً همین کار را با همه چیزهایی که حقیقت مطلق هستند، انجام میدهد.
پستمدرنیسم در اواسط قرن بیستم، یعنی حدود دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، به عنوان یک واکنش به مدرنیسم شکل گرفت. مدرنیسم به پیشرفت، عقلانیت، علم و یافتن حقیقتهای جهانشمول ایمان داشت.
اما پستمدرنیسم آمد و گفت: صبر کنید! شاید هیچ حقیقت مطلقی وجود نداشته باشد. شاید همه چیزی که ما حقیقت مینامیم، فقط داستانهایی باشند که با هم توافق کردهایم باورشان کنیم.
ریشهها: از خرابههای جنگ تا شک به همه چیز
پستمدرنیسم از دل تلخیهای قرن بیستم به دنیا آمد. دو جنگ جهانی، بمب اتمی، هولوکاست، و فروپاشی استعمار، همه اینها باعث شدند مردم به وعدههای بزرگ مدرنیته شک کنند. مدرنیسم میگفت علم و عقل ما را به بهشت زمینی میرساند، اما واقعیت چیز دیگری نشان داد.
فلاسفهای مثل ژان فرانسوا لیوتار شروع کردند به نقد «روایتهای بزرگ»، یعنی همان داستانهای کلانی که جوامع برای توجیه خودشان تعریف میکنند، مثل ایده پیشرفت مداوم یا رسیدن به جامعهای کامل.
این جریان ابتدا در معماری ظاهر شد. معماران پستمدرن از ساختمانهای یکنواخت و جعبهای مدرنیستی خسته شده بودند و شروع کردند به ترکیب سبکهای مختلف تاریخی، شوخی با فرمهای کلاسیک و ایجاد بناهایی که هم جدی بودند هم طنز. بعد این موج به ادبیات، هنر، فلسفه، و حتی علوم اجتماعی سرایت کرد.
ویژگیها: وقتی همه چیز نسبی میشود
پستمدرنیسم مثل یک بچه شیطان است که دائم میپرسد «چرا؟» و با هیچ جوابی قانع نمیشود. این جریان معتقد است که واقعیت را نمیتوان به طور عینی شناخت، چون همیشه از زاویه دید خاصی به آن نگاه میکنیم. زبان، فرهنگ و قدرت شکل میدهند که ما چه چیزی را حقیقت بدانیم.
یکی از مفاهیم کلیدی آن «ساختارشکنی» است. این ایده میگوید هر متن، هر ایده، هر سیستم فکری، درون خودش تناقضهایی دارد که میتوان آن را از هم پاشاند. مثلاً وقتی میگوییم «آزادی» خوب است، پستمدرنیست میپرسد: آزادی برای کی؟ به چه قیمتی؟ چه کسی تعریف میکند آزادی یعنی چه؟
پستمدرنیسم عاشق «کلاژ» و «ترکیب» است. در هنر پستمدرن، میبینید که یک اثر از چند سبک مختلف الهام گرفته، گذشته و حال را قاطی کرده، و حتی از فرهنگ عامه و فرهنگ بالا با هم استفاده میکند.
کاربردها و تأثیرات: از تبلیغات تا سیاست
پستمدرنیسم فقط یک بازی فکری فلسفی نیست؛ تأثیرات عمیقی روی زندگی روزمره گذاشته. در معماری، شهرهای امروزی پر شده از ساختمانهایی که سبکهای مختلف را در هم میآمیزند. در ادبیات، رمانهایی داریم که با ساختار داستان بازی میکنند و خواننده را سردرگم میکنند تا او هم در خلق معنا شریک باشد.
اما شاید جالبترین کاربرد آن در دنیای تبلیغات و رسانه است. وقتی یک تبلیغ با شما شوخی میکند و میگوید «ما میدانیم شما میدانید که ما داریم چیزی به شما میفروشیم»، در واقع از ابزارهای پستمدرنیستی استفاده میکند. این خودآگاهی و بازی با مرزها، امضای پستمدرنیسم است.
پستمدرنیسم منتقدان زیادی هم دارد. برخی میگویند که اگر همه چیز نسبی باشد، پس نمیتوانیم هیچ حقیقتی را دفاع کنیم، حتی حقایق اخلاقی مثل عدالت و حقوق بشر.برخی معتقدند که این جریان به بیمعنایی و پوچی منجر میشود.










نظر شما